عزاداران بیل

شعر و داستان و آنچه نهان است

 
نرمينه
نویسنده : hadi shafizadeh - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦
 

فاصله بین من و این گلهای همیشه سرخ به گل نشسته قالی کمتر از یک وجب

آه چه نرم است در زمین زیستن

و قابهای کهنه پنهان در زیر تخت چه غمگین مرا نظاره می کنند.

آوار صدا بر تن همیشه عریانم تف انداخت.

و لرزه بر گلهای همیشه سرخ به گل نشسته قالی افتاد

در افکار همیشه جیغ

سرعت معنای واقعی خود را پیدا کرد.

و پدر و مادر و شهر و فردوسی و شاملو و ......

می روند و نمی آیند.

چه سرد بود تن این قابهای کهنه پنهان

چه شیوا بود بالش سهراب.

برخیز...


 
comment نظرات ()
 
 
ناقوس
نویسنده : hadi shafizadeh - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
 

نشسته ام زیر روشنایی یک ماه تمام عیار.

در میان دو انگشت فروتنانه

فولاد سرد یک چکش در تکاپوی رسیدن به یک من

مسمم می شوم بر انداختن.

دو انگشت رها می شود و دسته قرمز در میان هجوم انگشتان

آرایش خود می گیرد...

و یک چرخش و اینک رنگ پاشیده بر دیوارها.

--------

و یک چرخش و باد می ایستد

خیره بر من دو نگاه آلوده به انتضار

دو اشک سرازیر از دو الماس درخشان

تافته بر چهره یک عشق

آه آه ای کاش چرخشی فراموش می شد.

دست چپ پاسخ می دهد با سنگینی یک حلقه اقتدار و امید.

هجوم انگشتان دیگر  ید(دست)

بر امید شکاف گسترد

و بار دیگر دو لامپ کم مصرف دو اشک زغالی را روانه خاک پوچی می کند.

این آشناست که می گوید:

بنواز ناقوس را

 زمین در آرزوی زغالین قطره ها به خون گرم  تازه ای رسید

و دیوار های تن رنگ شرم به خود گرفتند.

نه آسمان غرید                 نه زمین لرزید

نه باد به دادخواهی بر خاست    نه آفتاب نزدیکتر شد

در این تباهی من ندیدم چه شد

اما گویی دو الماس درخشان بر زمین افتاد.

و گورکن شهر دو بسم الله بیشتر خرج کرد


 
comment نظرات ()
 
 
اينم از حقير نظر بدين لطفا
نویسنده : hadi shafizadeh - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥
 

اپیزد ۱

 

تنها توی اتاق پذیرایی خونش نشسته بود.

تو تاریکی به چی فکر می کرد؟؟؟

فندکشو از جیبش در آورد - روشن کرد -  این شعله چقدر براش آشنا بود.

سالها بود این شعله رو ندیده بود.

شعله فندک رو به حرکت در آورد  -  با این کار سایه خودشو به حرکت در آورد.

تا یه جنب و جوشی به خودش بده.

کت شلوار سفیدش تنش بود - با کفشهای همیشه واکس خوردش.

تو پذیرایی به راه افتاد  - صدای پاش روی سرامیک های خونه پیچید.

با این کار از تنهایی در میومد.

شروع کرد به رقصیدن - والس یا تانگو کاری ندارم ولی خوب رقصید شاید هنوز از اصل نیوفتاده بود

تلفن خاک خورده کف اتاق به صدا در اومد یه زنگ - دو زنگ - ده زنگ.

بالاخره برداشت - الو الو ....

نفس تلخی کشید - دوباره فندکشو روشن کرد فوت کرد :تولدم مبارک

در باز شد - چند نفر اومدن تو اما انگار فهمیدن کسی تو خونست

برگشتن - رفت و در خونه رو حل داد تا بسته شه

برگشت سمت اتاقش رو زمین دراز کشید

اپیزد ۲

ب ب با...ب ب با .... م م م ماما.....م م م ماما

چیه؟؟؟

او... او... اونجا.

با لباس خوابش سرعت گرفت به طرف نهار خوری.

الو اورژانس؟

حالش زیاد خوب نیست سابقه سکته قلبی داره؟؟؟

بله یه بار.

باید برسونیمش بیمارستان.

اپیزد ۳

سوار ماشین شد و داد زد آرمین در پارکینگ رو ببند.

لباساش خیلی بهش می اومد به قول پسرش کلی ژیگول شده بود

خوب کجا بریم؟؟؟؟

بریم جاده چالوس.

احمد احمد.... آرمین....

نمی تونم بگیرمش خیلی گوده.....

نترس پسرم الان میگیرمت......

احمد.........

اپیزد ۴

خانوم زود باش دیر میشه ها

نترس دیر نمیشه هنوز که آرمان نیومده.

آرمین اون کلید های ماشین رو میزه بیار واسم

بابا  من چرا نیام؟؟؟

جای بچه ها نیست.

حالا دختره کی هست؟؟؟

خدا می دونه.

دیلینگ دیلینگ....

بله؟؟؟

خانوم شوهرتون تشریف دارن؟؟؟

بله گوشی حضورتون.

بفرمایید.....کجا ..... الان خودمو می رسونم.

اپیزد ۵

احمد این بچه چرا اینجوریه؟؟؟

احمد با نگاه تمسخر گفت: ازدواج فامیلی همینه

اپیزد ۶

نمیخوام

مگه دست خودته ؟؟؟ باید بگیریش...همسایه ها چی میگن؟؟؟؟

گندیه که خودت زدی.

مگه جرمه؟؟؟

اره جرمه....

اپیزد آخر

پاشد از رو زمین هنوز جاش گرم نشده بود

نزدیک صبح بود.

فندکشو روشن کرد و دوباره خاموش کرد: یعنی چند سالمه؟؟؟

هنوز صدای زنگ تلفن قطع نشده بود.

در خونه تا باز مونده بود طبق عادت همیشگی احمد از پنجره رفته بود.

وقتی رفت مثل همیشه گفت:دیگه بر نمی گردم.


 
comment نظرات ()
 
 
اينم از حقير نظر بدين لطفا
نویسنده : hadi shafizadeh - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥
 

نفس بیداد میکند

آهسته برون آی که ره طولانیست

و بیابان حریر طلب

سراب تنها نظرگاه برجای مانده در بستر امید

                آسمان مهمانی بی ابریست

زمین نیزار نیزه های سوزان حلقه آتشین

عبور از شرر بسا دشوار

قبای شنی بر دوش

تکه کاغذ سپید

که بر آن نقش بسته نیم رخ نه زیبا نه زشت

خطوط پشت سر نشان از سکوت خسته دو پا

بلندیش چنبره زده بر هجوم گردش دو عقرب تندنیش زمان

دو خط سوزان عمود بر دو گونه خشک

بر جای مانده از آبشاری   که اکنون مرداب خاطرات است

و حال مرداب عمیق تر

عمود باریک آتش وارتر

تکه کاغذ محو در تماشای این من

دو ستون شکسته در جهنم نفس

دستانی آویزان    لبانی خشک     عمودی لرزان

آنی دیگر شب شوم    شب تار    شب .....


 
comment نظرات ()
 
 
خيلی ساده و گويا نظر بدين از خودمه
نویسنده : hadi shafizadeh - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥
 

تیک تاک تیک تاک

و ثانیه ها همچنان می گذرد.

اما هنوز دستان من میلرزد.

و نگارش بسا دشوارتر

ازین آخرین امید چه آسان می گزرم.

اما هنوز دستانم می لرزد

نگاه به نگاه هدیه می دهم که شاید بگذرد

آری بگذرد...

تیک تاک تیک تاک

میگذرد و من از تباهی لذت می برم

صفحاتم را باد می برد و من چه آسان لبخند می زنم

آه چه دردآلود است در نگاه دیگران تاسف

و آنان همچنان می لرزند

حال دیگر ازمن جدا شده اند این دو دوست سالیان دراز

تفکر در نگاهشان یاداور آن جامه سیاه آلوده به زنگار است

و من همچنان می لرزم

پدر در من نگاه می کند و مادر فریاد می زند

اما نگاهی به کف حمام همیشه سرد غبار آلود

آه امشب شبه مشبک است در نگاه من.اما همچنان شرد

نوایی تازه به گوش نمی رسد

همان است و همان است و همان

او کیست که در آغوش گرفته کاشی های سرد حمام همیشه سرد را؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
از احمد شاملو (سرود آشنايی) برای آيدا
نویسنده : hadi shafizadeh - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥
 

کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم؟

کلید خانه ام را در دستت می گذارم.

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم.

به کنار تو می نشینم و بر زانوی تو اینچنین آرام به خواب میروم.

کدامین ابلیس تو را اینچنین به گفتن نه وسوسه می کند؟

یا اگر خود فرشته ایست از کدام اهرمنت بد ین گونه  هشدار می دهد؟

تردیدیست این؟

یا خود گام صدای بازپسین قدم هاست که غربت را به جانب زادگاه آشنایی

فرود می آورد؟


 
comment نظرات ()
 
 
نظر بدین از خودمه
نویسنده : hadi shafizadeh - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥
 

۲تا سوراخ بود اولش البته قبلش ۱۰ یا ۱۵ تا بود.

روی لوله آهنی داشتم می دویدم. چه سروصدایی بود. افتضاح

بعضی وقتا لوله ها میلرزیدن.همه جا رنگ نارنجیه تاریک بود. تنم عرق کرده بود.اول رسیدم به یه سه راهی

یکی از دو تا راه می رفت خونه همسایه، میدونستم باهاش چیکار کنم.

از یه راه دیگه رفتم ، صداش تو گوشم بود ، اون فشهایی که می داد اون دادوبیداداش.

رسیدم به یه شهر تاریک و شلوغ، سرم داشت از صدا می ترکید.همه یه ریز داشتن با هم حرف میزدن

اونم چه حرفهایی، چرت و پرت.

همه سعی من اینه که به صدای اون گوش بدم فقط اون،همه چی اون.

باید زودتر ازین جا برم ،خودمو از این گنداب نجات بدم.

اینجا خیلی گرم مردمش هم یه جوری هستن، ولی خب هیشکی وجود منو احساس نکرده.

یه بزرگراه بود آره باید از اونجا برم، گوش بده ، گوش بده.خوب گوش بده.

دارم میدوم با تموم وجود ولی نمی ترسم.نه شب شد نه روز،نه اذان گفتن نه  نه کسی صدام زد

خوشحالم.خیلی...

وای خدای من اینجا!! دیگه کجاست؟؟؟ چه شهری میشه گفت چه متروپلی!!!

الان یکی آسمون رو آبی کرد ، تازه چشام دید ، چه ساکنایی.از همه رنگ

اون خداشونه. چقدر بزرگه!!! یعنی خدای من هم...؟

داره با بعضی از مردم سروکله میزنه.فرقش با خدای من تو همینه، تو آن واحد با همه سروکار نداره.

با بدبختاش کار داره البته بعد اینکه خوشبختش کرد میره سراغ یکی دیگه.اونو با شادیش تنها میزاره.

باید برم ، یه فرعی نظرم رو جلب کرد.گوش بده، فقط گوش بده...

چقدر صداش قشنگه ، همینطور داره داد میزنه.ادامه بده.فقط یه بار کم نیار.

سفرم طولانی بود ولی خستم نکرد . بعد یه شهر کوچیک رسید به یه دوراهی.

یعنی یه راه به خونه همسایه؟؟؟باید بهش بگم.بدم میاد ازین کار

رسیام به دوتا سوراخ، رد کردمش.

حالا دیگه ته خوشحالیمه.صبر کن !!!

چرا ساکت شد؟؟؟؟ نکنه؟؟؟؟ با تمام وجودم داد زدم، التماس کردم، فقط چند ثانیه...

حالا دیگه داره اون یه زره نور هم از بین میره...من داشتم داد میزدم.

دیگه همه جا ساکته.اون گوشی رو گذاشت.

حالا من کودوم صدارو دنبال کنم تا برگردم.؟؟؟؟

همینو کم داشتم که دوتا خدا بالاسرم باشه.


 
comment نظرات ()